![]() |
![]() |
|
|
به نام خداوندگاری که عرش کبریایی اش از اشک یتیمی می لرزد...
"لیلی بی مجنون" صاحب ان قلعه دور به کنج این قفس نشست غریبه ای که مست عشق با همه کوچکی اش دلم ربودو بر نگشت... رهرو شب ز کوچه ای خواب ستاره دیده بود غافل از ان یاد کبود که عاشقی ندیده بود با همه حقارتش مجنون را دست بسته بود! ای کاش لیلی را هنوز مجنون هم ندیده بود! شروع ان قصه تلخ شروع یک فسانه بود که اشک من در این قفس ویرانه ان قلعه بود ای باور ساده من!جور زمانه را ببین شاید که این اه دلت زمانه را رحم اورد!؟ به گوش خود فرو کن نغمه بی کسی را شاید که شاه عشقت روشن کند شبی را! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:50 توسط سر زده از راه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نه کسی میدونه که من چی میخوام
نه خودم دونستم عیب کار کجاست تا به هر کی میگی عاشقی چیه میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست...!؟ |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 بهمن 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| پیوندها |
|
غم تنهايي(غريبه) lمعرفت ديني از ديدگاه روشنفكر ديني خاكستر خيال سفير عشق بنويس از سر خط يادگار تلخ يك عشق فروغ فرخزاد سما جنوبي(محمود) بچه هاي عاشق(مصطفي) |
|
RSS
|